أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

27

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

روان « 1 » چشم را روشنايى دهد و نظر كردن « 2 » در قرآن « 3 » هم چشم را روشنايى دهد و هم دل را آشنايى دهد . همه چيز « 4 » را قيمت است ، آب « 5 » را قيمت « 6 » نيست . نه از خساست آن ، بلكى از نفاست آن چيز ، ازيرا كى در آب حيوة و زندگانى است و همه مال دنيا يك ساعته « 7 » حيوة و زندگانى نيرزد . و همه كتابها را قيمت است مگر قرآن « 8 » ، كى قيمت آن ممكن نيست ، زيرا كى درو نجات و رستگاريست و همه مملكت « 9 » دنيا يك ساعته « 10 » نجات و رستگارى نيرزد . حكايت سايلى در مسجد ابن سمّاك « 11 » بر پا خاست « 12 » و او را گفت : مرا يك درم سيم خواه . او « 13 » گفت « 14 » : قرآن دانى ؟ گفت : الحمد « 15 » دانم . گفت : برخوان « 16 » . الحمد بخواند بقراءتى نيكو . ابن سمّاك « 17 » گفت : ثواب اين به من فروش « 18 » . گفت : به چه خرى ؟ گفت : بهرچ دارم از ضياع و عقار و از جامه و تجمّل و از نقد و عرض « 19 » . درويش روى بگردانيد « 20 » و گفت : « جئتك لان أسألك « 21 » درهما على سبيل الافتقار ام لأبيع كلام الملك الجبّار ! » گفت : من اين بازرگانى نمىكنم ، من آمدم تا به تو حاجت و ضرورت خود فروشم [ نه بدان تا سخن پادشاه و كلام حق بفروشم ! ] « 22 » . چون آن « 23 » درويش از مسجد بيرون « 24 » آمد ، منزلش دور بود ، ابرى درآمد و تگرگ باريدن گرفت . آن درويش « 25 » پناه « 26 » به گور خانه‌اى برد « 27 » . در ساعت سوارى را ديد با جامهء سبز به دره‌اى « 28 » بر قربوس « 29 » زين نهاده . بر او سلام كرد و گفت : تويى

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - نگرستن ( 3 ) - به قرآن ( 4 ) - چيزى ( 5 ) - در متن : اين ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ساعت ( 8 ) - + را ( 9 ) - ملك ( 10 ) - ساعت ( 11 ) - ابن - السماك ( 12 ) - در متن : بر پا خواست و گفت ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - + اى سايل ( 15 ) - الحمد للّه ( 16 ) - بخوان ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - به فروش ( 19 ) - از املاك و تجمل از نقد و جنس و از متاع و منقول ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - اسأل ( 22 ) - « نه بدان تا سخن پادشاه و كلام حق بفروشم » از نسخهء اساس افتاده ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - بدر ( 25 ) - + از بيم تگرگ ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - در شد ( 28 ) - به درهء زر ( 29 ) - بالاء